لب ها می لرزند

انگشتان شبانه ات را می فشارم ، و باد شقایق دوردست را پر پر می کند

 

به سقف جنگل می نگری: ستارگان درخیسی چشمانت می دوند

 

بی اشک چشمان تو ناتمام است ، و نمناکی جنگل نارساست

 

دستانت را می گشایی ، گره تاریکی می گشاید

 

لبخند می زنی ، رشته ی رمز می لرزد

 

می نگری ، رسایی چهره ات حیران می کند

 

بیا با جاده ی پیوستگی برویم

 

خزندگان درخوابند. دروازه ی ابدیت باز است. آفتابی شویم

 

چشمان را بسپاریم ،که مهتاب آشنایی فرود آمد

 

لبان را گم کنیم ، که صدا نا بهنگام است

 

در خواب درختان نوشیده شویم ، که شکوه روییدن در ما می گذرد

 

باد می شکند. شب راکد می ماند. جنگل از تپش می افتد

 

جوشش اشک هم آهنگی را می شنویم ، و شیره ی گیاهان به سوی ابدیت می رود

 

/ 1 نظر / 7 بازدید